معلوم الحال سه شنبه 3 بهمن 1396 07:48 ب.ظ نظرات ()
دیشب رفته بودم ظرفا رو بشورم. خوابگاه هم سوت و کور. دیدم مسئول شب آقای گ. از اتاق ١۴ نفره اومد بیرون و گفت معلوم جان بیا حواست به این اتاق و بچه باشه تا من بیام. فکر کردم باز ترمولکا اتاق رو با در باز ول کردن به امون خدا و رفتن خونه. رفتم تو اتاق دیدم که پسر کبوده (!) که موهاش مثل ببعیه، افتاده رو تخت، نزار و بیحال. 
گویا تشنج کرده بود. به پهلو خوابوندمش که باز اگه کف و خونی بالا آورد نره تو ریه هاش. 

دیدم بعد چند دقیقه یکی دو تا از بچه ها جمع شدن. بچه های ارشد. 
بعد چند دقیقه هم به اندک ترم زیست دریا اومد و فکر کرد دکتره. هنوز نرسیده پرید رو طرف و دست کرد تو حلقش که: بالا بیار درست میشه!  :|  آقا حالا ما موندیم این دکتره رو بگیریم یا اون *** رو! 
خلاصه مسئول شب با مدیر دانشجویی تماس گرفت و زنگ زد از دانشگاه ماشین بفرستن که بچه رو ببرن بیمارستان. این زیستیه هی میگفت نه نیازی نیست من درستش میکنم! هی من به مسئول شب میگم آقای گ. معلوم نیست این ترمک چی خورده بزارید بره به حرف این گوش نکنید و هی زیستیه میگه ساکت، من خودم تجربشو داشتم، حالش خوب میشه. 
سرتون رو دردنیارم. ده دیقه گذشت که نگهبان پایینم اومد بالا. حالا زیستیه ول میکنه مگه؟  بچه مردمو برده آشپزخونه و داره مجبورش میکنه که بالا بیاره. هی میبردش دم پنجره و میگه: بالا بیار. وگرنه بدبخت میشی؛ من و مسئول شب و نگهبان حالا داریم میگیم امیر (بچه زیستی) ولش کن اون میگه نحححح!!! 
انگار طرف ۶ کیلو مواد باش بوده :/
هر طور بود بچه رو انداختیم تو پتو و از طبقه سه آوردیم پایین. لامصب مثل خر لگد میزد!!! یکی نیست بگه ترمکو چه به عاشق شدن تو ترم یک؟  ترمک رو چه به سیگار؟  ترمک رو چه به کبودی؟ :/  ترمک رو چه به موندن تو خواااااابگاه؟؟؟ 

رسیدیم پایین منتظر ماشینیم. امیر باز میگه آقا دکتر نیاز نیست. مسئولیتش با من! :|
هی داد میزنه سر من برو آب لیمو بیار :/ ینی ترمکم ترمکای قدیم! هر چی بیشتر احترام میزاری اینا هاااارتر میشن!  آخر سر کارتشو داد دستم برو آب لیمو بخر بیار، اینقدر اینجا واینسا دور و بر مریض :| :/
گفتم ولم بکنااااا، صبر کن ماشین میاد الان. 
سرتون رو درد نیارم. نگهبان و مسئول تاسیسات و مسئول شب سه نفری دارن حالیش میکنن که دستتو بکش بیرون ازحلق طرف؛  زخم کردی! اونم مصرانه بیشتر فشار میداد دستشو. 
آقا چون تازه خرید کرده بود و از شهر اومده بود دلستر انگور هم داشت. دلستر رو باز کرد و داد به بچه! هی مسئول شب میگه هیچی بش نده، اینم به کتفش نیست و بطری رو میچپونه تو دهن طرف. 
پسره اصلا تو حالا خودش نبود. یهو دیدیم رم کرد و مثلا خر شروع کرد به جفتک انداختن! نگهبان دستاشو گرفت، مسئول شب گفت ولش کن. ول کردن دستاش همانا و فرار کردنش همااان. حالا پنج شیش نفر دنبالشن و طرف داره با سرعت میدوئه میره وسط خیابون :| دو سه متر مونده به در خروجی خوابگاه من دستشو از پشت گرفتم، پسرک یه چرخی زد که با من گلاویز بشه، نگهبان اومد و دستاش رو ازپشت گرفت. 
حالا بردنش رو نیمکت جلو نگهبانی نشودن. امیر بازم میگفت دکتر نیاز نیست. یه ذره آب بیارید براش. نگهبان پارچ آب خنک میده دست امیر.امیرم پارچ رو روی سر طرف خالی کرد :| ینی تو اون سرما، من که آدم سالمم میزدم تو گوش طرف اگه میخواست باهام همچین کاری بکنه! اینکه دیگه عقلشو پاک از دست داده بود؛ حالا رفته بود تو فاز لرزش :)) 
مسئول شب عصبی بود که پسره بی فکر تو چرا سرخود آب میریزی رو سر مریض؟  
پارچ آب رو همونطور عصبی پرت کرد اونور ر: خخخ

سخن کوتاه کنم. بالاخره ماشین نقلیه دانشگاه رسید و بچه رو انداختن تو ماشین. اگرچه زیاد مقاومت میکرد. ولی هر طور بود به زورچپوندیمش تو ماشین و درا رو قفل کردن که برن بیمارستان. 
ماشین چنان بکس و بادی کرد که من به خنده گفتم: اگه این بچه از درمانای سنتی امیر جون سالم به درد ببره، با این ماشین زنده برنمی گرده :))))

فارغ از همه ی این بحثا مسئول شب عصبی بود و سرخ شده بود و داد میزد: صد دفعه گفتم بعد امتحانا دانشجو رو بندازید بیرون از خوابگاه. مثلا تو واسه چی موندی؟  بیا برووو دیگه :)))
منم گفتم: امشب شام داریم آقای گ. پاشو بیا بالا.
همونجور با حالت عصبی، داد زد: چی دارید حالااااا؟  خخخ

+ پسرک خودکشنده هنوز تو خوابگاهه. دیشب باهاش صحبت کردم. قراره که بره. البته هنوز مقاومت میکنه. گفتم برو خونه آشناتون توی شهر. اینجا نمون. قراره قبل رفتنم به شهرستان بیاد یه سر بزنه. باید راهیش کنم

++ با این اقدام درخشان، استان ما با افتخار و اقتدار در صدر جدول خودکشی های خوابگاه برداران قرار گرفته و این امید هست که به حول و قوه الهی یه تیم خودکشی تشکیل بدیم و بفرستیم واسه مسابقات کشوری