معلوم الحال پنجشنبه 21 دی 1396 12:50 ب.ظ نظرات ()
از ۲۰ آذر تشریف آورد اتاقمون
اولش خوش برخورد و بگو بخند
مثلا حساب کتاب سرش میشد و میگفت رفاقت با ما یه بازی برد برده !!!
 یه سالاد الویه خورده بود. تا دو هفته سرویسمون کرده بود که آقا من یه سالاد الویه خوردم. سه تا خریدم گذاشتم سر جاش. حالا بماند که همون سه تا رو هم خودش خورد!
یه بار داشتم کاپوچینو میخوردم که سررسید. یه دونه دیگه آوردم و دادم اون بخوره. گفت همون رو نصفش کن! گفتم چرا نصف کنم؟ از زندگیت لذت ببر بابا. 
دوباره دو هفته سرویسمون کرده بود که بعضیا یه کاپوچینو دادنمون، نگران نباشن مام میخریم مهمونشون میکنیمون ... !!! حالا من هی میخندم و هیچی نمیگم هی تکرار میکنه. بابا به کی بگم مهم نیست برام این چیزاااااااااا؟؟؟؟

گذشت و گذشت. آقا موندگار شد. برای اینکه همه چی شرعی بشه رفت مجوز اقامت گرفت و پول داد که چون میخوام اینجان ماز بخونم و وضو بگیرم اشکال شرعی نداشته باشه! 
دیگه واسه غذاها و صبحونه های اتاقم ادعای مالکیت میکرد. دوغ اضافه میومد، میگفت مال منه! ماست اضافه، مال منه! و الخ. (یکی از بچه ها غذای رایگان داشت)
وضع جوری شده که آقا رزرو نمیکنه و میاد از بقیه میکنه. هم برای خودش و برای عشق جونیش که رزرو نمیکنه! :/ 
جوری که یه بار من برای اینکه اذیتش کنم شیر طرف رو قایم کردم. تا دو شب بخاطر شیر من رو میکوبوند که این رسمش نیست، اگه شیر میخواید بگید تا یه دونه یک لیتری بگیرم بیارم بالا ...

مهمون یکی دو سه روزه، یک ماه مونده و نه تنها نمی زاره درس بخونیم که به خودش اجازه میده ساعت سه شب بیاد و لامپ ها رو روشن کنه و همه رو بیدار !!!

مرد حسابی ۳۶ سالته! از سنت خجالت بکش. 

یه تخم مرغ و سیب زمینی درست کرده بودن. از ترس اینکه مبادا من بخورم، گذاشته بودن تو کمد :| بابا نترسید من مثل شما نیستم که در خفا و پشت پرده تختم بخورم و خرچ خوروچ صدا کنم !!!
مهدی اومده میبینه تو کمدش شامشون رو قایم کردن. زنگ زده بهش، میگه: اگه میخوای بخوری سهم من رو بخور اما مالک اصلش آقا ستاره !! در ضمن من راضی نیستم کس دیگه ای بخوره هااااا (منظورش با من بود!) :/
تلفن رو که قطع کرد گفتم مهدی سیب زمینی ها رو که تو آوردی، تخم مرغش هم که مال من و فرمانده بود حضرات باهاش شکمشون رو سیر کردن! چی میگه که مال من و ستاره، راضی نیستم؟؟؟ فکر کرده من لب به شامشون میزنم؟؟؟ یه ترم من صبحانه رزرو کردم و گذاشتم یخچال. هچ کدومشونم نخوردم. یعنی بهم نرسید!!!
توی روشون خندیدی پررو شدن! سه بار شیر کاکائو بزرگ خریدم، از کلشون یه نصف لیوان عایدم شد :/ هر بار اومد دیدم بطری خالیه هیچی نگفتم. شیر و خرما و تخم مرغ صبحانه ها رو هم که خوردن هیچی نگفتم. (من اصلا چهارساله که صبحانه نمیخورم. یعنی بدون صبحانه پامیشم میرم دانشگاه و معمولا ظهر همون یه ناهار مختصر رو میخورم. تماااام!) بعد حضرات اینجوری ادعای مالکیت میکنن که: کس دیگه ای بخوره من راضی نیستم

مرد حسابی! تمام آمال و آرزوهای من رو بهم زدی. یه درس که به زور نمره ۶ یا ۷ بشه و اون یکی هم  اگه دکتر الف. مرحمت بخواد بهم مرحمت کنه نهایتش ۸م رو با دو نمره ارفاق ۱۰ بده!!!! 
سه تا امتحان دیگه مونده و اصلا آماده نیستم. روش تدریس چهارواحدی، نمایشنامه کلاسیک دو واحدی که فاجعه ست و ترجمه ادبی ۲ ...

خدایا، بگم غلط کردم خوبه؟! بسه دیگه :(( 

+ قید ارشد رو زدم؛ حیف هفتاد تومن پول که ریختم تو شکم سازمان سنجش! با اینا میترسم لیسانسمم نصفه بمونه و بخاطر واجد افتاده تابستونم توی این خراب شده بمونم.