:)

معلوم الحال شنبه 13 آبان 1396 09:04 ب.ظ نظرات ()
بعد از ناهار داشتم میرفتم وارد ساختمون دانشکده میشدم که دیدم یکی از اساتید مدعو گروه ادبیات فارسی داره یه نکته ای رو برای یکی از دانشجوهاش توضیح میده. در حالی که از کنارش رد میشدم یه سلام کردم و رفتم سمت در دساختمون که یهو برگشت و یه نگاهی به من کرد 
گفت: سلام، تو هنوز اینجایی؟ ننداختنت بیرووون؟! 
گفتم: والا خیلی دوست دارم برم از اینجا ولی نمیزارید دیگه
گفت: پاشو بیا برو دیگه. سال چندمی؟
گفتم :سال آخرمه؛
گفت: خیلی خب. زودتر جل و پلاست رو جمع کن و برو