معلوم الحال چهارشنبه 12 مهر 1396 01:30 ق.ظ نظرات ()
شدم استاد خراب کردن! هر حرفی می زنم اونجور که نباید برداشت میکنن. دیگه واقعا نمیدونم چی کار کنم. با فیلیپ صحبت می کردم. یه سری حرفا بهم زد راجع به دخترا که خودمم توش موندم. شاید حق با اون باشه. مطمئنن حق با اونه .. اون بیشتر از من میفهمه .

برام سواله که چرا همه من رو به چشم مُ ت ج ا و ز به ع -- ن -- ف  میبینن؟! اگه نمیبینن واقعا چرا اون رفتارا رو باهام میکنن؟ چرا میخوان تقاص اِکسEx و نکستشونNext رو از من بگیرن؟ مگه نعوذ بالله خدان؟ جای اون تصمیم میگیرن، جای اون حکم میدن، جای اون ...   به صرف داشتن آلت جرم میشه یه آدم رو محکوم کرد؟...

به من چه که بقیه درد دارن؟ مگه من ندارم؟ تا کی مرهم روح بقیه باشم؟ به قول صادق هدایت "در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و می تراشد، این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ...". کی قراره منو درک کنه؟؟؟ 
_ نمی دونم، شاید به قول فیلیپ، سوهان روح خلق الله م. 

بهم میگه خردادی هستی و زودرنج. بهش که فکر میکنم میبینم که زودرنج بودم. اما همیشه تو خودم ریختم. مِنتش رو سر کسی نذاشتم! میدونم بچگی هام خیلی نق میزدم. اما الان دیگه خیلی وقته عوض شدم. فقط و فقط میمونه تو این سینه صاحاب مرده! کنارشم چرت میگم و میخندم و ملنگ بازی در میارم فکر میکن مشنگم. 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

خلاصه اینکه:
.. احترامت واجبه خان دایی! اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمی آد .. کی واسه من قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسش یه خروار رو کنم؟ ... این دنیا همیشه واسه من کلک بوده و نامردی .. به هر کی گفتم نوکرتم خنجر کوبید تو این جیگرم ..



تابلوئه رد دادم؟؟؟ این روزا همه همینو بهم میگن. خسته شدم. خوابم میاد. حس میکنم دارم تموم میشم. 
امروز به آیه استرجاع برخوردم؛ یه حس غریبی بهم میگه بسه دیگه:
 الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَ‌اجِعُونَ﴿۱۵۶﴾
[همان‌] كسانی كه چون مصیبتی به آنان برسد، می‌گویند: «ما از آنِ خدا هستیم، و به سوی او باز می‌گردیم.» (۱۵۶)