تبلیغات
گاه نوشته هاى یک دانشجوى زبان
 
گاه نوشته هاى یک دانشجوى زبان
درباره وبلاگ


این وبلاگ مأمن اندیشه ها و تراوشات ذهنی یک دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی معلوم الحال در یک شهر خیلی خیلی دوره و نوشته های اون غالبا هیچ ربطی به رشته ش نداره! نوشته هایی در قالب طنز و جد و حتی روزمرگی ها ... اگه روزی توی خیابون با پدیده ای روبرو شدید که داره به سمتتون میاد و قصدش قلقلک دادن غده خنده دان شماست بدانید و آگاه باشید که آن شخص معلوم الحالی چون من است، مواظب باشید!

مدیر وبلاگ : معلوم الحال
نویسندگان
پنجشنبه 16 دی 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
از همون بچگی یه آدم بد عنق و غرغرو بودم! یه جا بند نمیشدم (بجز تختم البته!) 
القصه اومدم که خداحافظی کنم و برم. دیگه نه حوصله نوشتن دارم و نه انگیزه ش رو. یه قول هایی به یکی دو نفر دادم اما نشد که عملیش کنم. شاید بعدها تونستم اونا رو بنویسم. بازم میگه شاااااید ... اما دیگه نمیخوام بنویسم. قرار بود نظرم رو راجع به سریال Poldark  و رنگ موی هویجی اون خانوم به یه نفر بگم. نشد! قرار بود راجع به تفاوت اکسنت ها بنویسم! نشد  ... قرار بود بیام از گرفتن گواهینامه م بنویسم که هیچ وقت نتونستم بگیرمش ... و حالا اومدم خداحافظی کنم برای همیشه! ببخشید اگه "بد" بودم :( 
این روزها سخت درگیرم ... فقط امیدوارم که منو از دعاهاتون محروم نکنید.

یا علی :-) 




نوع مطلب : معلوم نوشت، 
برچسب ها : خداحافظی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 آبان 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
باز منو کاشتی رفتی
تنها گذاشتی رفتی (۲)

دروغ نگم به جز من
یکی دیگه داشتی رفتی، 
دو تا دیگه داشتی رفتی

پشتتو کردی بر من، بگو مگو نداره! 
رو کن به هر کی خواستی، گل پشت و رو نداره!


اصرار برای موندن کسی که میخواد بره بی فایده ست؛ هر کسی مختاره و خودش برای خودش تصمیم میگیره! 
پس ...
خدا پشت و پناهت ...

پ. ن.: من هیچی نگفتم اما شاید یه روزی بگم.  خدا رو چه دیدی؟  همش هم تقصیر خودته اگه لوت بدم  (Just kidding)
پ. ن.: به فکر نیمه ت هم نباش. چون خودم اول کشفش کردم و واسه خودم کنار گذاشتمش :) 

بعدا نوشت: تو مال درس خوندنی؟   میخوام صد سال انگیزه نگیری 
خودت باش. قولایی که دادیم یادت نره  برو دس خدااا..... 
در ضمن: داری اشتباه میزنی داداچ! دست از سر کچل مردم بردار
یه بار خواستم در حقت لطف تلگرامی بکنم! خودت جفتک زدی به بختت. ولم بکن دیگه! من کلا رخت بر بستم ازش




نوع مطلب : معلوم نوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 مهر 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
امروز میخوام پرفروش ترین و پر استقبال ترین فیلم تاریخ سینمای هند رو بهتون معرفی کنم. فیلمی که کمی تا اندکی با فیلم های هندی دیگه متقاوته (عنصر عشق توش وجود داره اما نه به صورتی که توی فیلم های دیگشون موجوده! عناصر خرق عادت کمتری هم توی فیلم پرپر میزنن به نست گرفتن گلوله و سر بریدن آدما با موز !!!). این فیلم اسمش پی. کی. PK هستش که توی زبان هندی به معنای «آدم مست» هستش. 



داستان فیلم مربوط به یک آدم فضایی میشه که به زمین میاد و توی زمین با مسائلی رو به رو میشه که خیلی براش عجیبن. یکی از این مسائل دین و مذاهب مختلف بین انسان هاست ... این فیلم بیشتر با خرافات مبارزه میکنه و اون رو به نقد میکشه و مباشرین خدا رو زیر سوال میبره. یعنی کسایی که از این طریق پول های زیادی به دست آوردند.
حتمن ببینید ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 مرداد 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
نمی دونم چرا خدا هر چی امتحانه گذاشته برای منه بیچاره :(

من اشتباه آدمم ... اشتباه می کنم ... تاوان اشتباهاتم رو هم میدم. برای کنکور سال اول بخاطر جو کلاس همه یهو سر ناسازگاری گذاشتیم و تصمیم گرفتیم انتخاب رشته نکنیم (به قصد رشته های تاپ تر؛ مثلا من گفتم دامپزشکی رو نمی خوام و میخوام دکتر بشم یا یکی دیگه میگفت من فقط دندون میخوام و ...) این شد که از یه کلاس مدرسه نمونه دولتی فقط سه چهار نفر سال اول رفتن پزشکی و بقیه موندن که سال بعد همه با هم برن (!)
موندن و سال دوم برای من خیلی سخت تموم شد ... مریضی مادرم! افتادن تمام مسئولیت های خونه گردن من! رسیدگی به کارهای برادرای کوچیکترم. پخت و پز. شستن و اتو کردن لباساشون. مراقب درسشون بودن. بردنشون به مدرسه و برگردوندنشون و ... که دیگه فرصت خوندن رو نداشتم. بعد از برکشتن مادرم هم خونه اینقدر شلوغ بود که دیگه هیچ شانسی برای موفقیت نداشتم. علی ای حال خوندم و تحقیر شدم و با همسایه هایی بیشعور و بی فرهنگ سر و کله زدم که هیچ وقت یادم نمیره! کنکور رو دادم. زبان و تجربی
کنکور تجربی با وجود مجاز بودن دیگه اصلا دل و دماغش رو نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم زبان رو امتحان کنم. گشتم و گشتم و لیست رشت ها رو حاضر کردم. اما از اونجایی که کوزه گر توی کوزه شکسته آب میخوره روز انتخاب رشته مدام اینترنت قطع میشد و مهلت وارد کردن کدهای من تموم میشد. این شد که دفعه چهارم یا پنجم دیگه تند تند کدرشته ها رو وارد کردم. اما این بار دیگه هیچ توجه نکردم که دارم از آخر لیست به اول لیست میام و رشته هام رو از اخر به اول وارد می کنم. خب نتیجه معلومه :| من آخرین جا و بدترین جایی رو که در بدترین حالت میتونستم قبول بشم به عنوان اولیت اولم قبول شدم. شب اعلام نتایج شوکه شده بودم! اصلا این شهر دیگه کجای ایرانه؟! بابا من اصلا این کد رو کی وارد کردم؟! مهم نبود برام. برای اینکه به بقیه ثابت کنم می تونم رفتم و دم نزدم. همه گفتن راهت دوره و برگرد آزاد یا پیام نور برو لااقل. رشته خوبیه ولی اینقدر دوری رو نمی تونی تحمل کنی. اما رفتن برای اینکه بهشون ثابت کنم می تونم. نه دلتنگ شدم. نه زنگ زدم به خونه که "غلط کردم و میخوام برگردم خونه" و دنبال کارای انتقالیم باشید و نه اشک ریختم. اکثر روز و شب ها رو توی خوابگاه بودم. من به دلیل خستگی و بی حوصلگی فقط دو ترم کلاس زبان رفته بودم. برای همین احساس می کردم که نسبت به همکلاسی هام عقبم. خوندم و خوندم و تمام سعیم رو کردم برای اینکه این بار خانوادمو رو سفید کنم. لبخند رو به لبای مادرم برگردونم. پدرم رو خوشحال کنم. ترم دو به نیمه رسید و تعطیلات نوروزی در راه بود. برگشتم خونه که خبر دادن جشن تجلیل از رتبه های برتره. از خیلی ها دعوت شده بود. منم رتبم خوب بود اما نه کارتی نه تماسی نه هیچی. رتبه های سال های قبل رو هم دعوت کرده بودن. دختر خالم که رشته ریاضی بود و با رتبه به مراتب داغون تر از من رو هم دعوت کردن و ازش تجلیل کردن اما من .....
شب مراسم تجلیل هم یه گروه توی واتس آپ تشکیل شد که تمام دبیران دبیرستان و تمام دانشجویان دانشگاه های دولتی بودن. هر شب سه چهار نفر خودشون رو معرفی کردن به به و چه چه! تا این که نوبت به من رسید: معلوم الحال، زبان و ادبیات انگلیسی، دانشگاه شهر دور ... سکوت و سکوت و سکوت! هیچ کس چیزی نگفت. نفر بعد خودش رو معرفی کرد: فلانی، پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی فلان ... و سیل تبریک ها جاری شد و همه خواستن خودشون رو در موفقیت ایشون دخیل بدونن! 
هیچی نگفتم. فقط سکوت کردم! یه تلخند زدم و گفتم آینده ای میسازم که گذشتم جلوش زانو بزنه. یه روزی یادشون میاری این توهین ها رو! این بی توجهی ها رو. این بی شخصیتی شون رو. این که فقط به رشته و دانشگاه شخص اهمیت بدن و بگن بعله ایشون دکتر قراره بشه و یه روزی گذرمون بهش میفته! دریغ از این که گذر هر پوستی بالاخره یه روز به دباغ خونه میفته. (اصلا قرار نیست به عزیزان پزشک و دوستانی که دانشجوی پزشکی هستند توهین کنم. ولی قبول کنید که همه آدم ها فارغ از نسب و جنسیت و تحصیلات شون دارای احترامن. همه قابل احترامن. و این اصلا درست نیست که بگیم جامعه فقط یه پزشک نیاز داره و رفتگر رو نمیخواد. یا به یک مهندس کشاورزی میاز نداره یا یا یا ...)

از اون روز به بعد دیگه واقعا میخواستم چند برابر تلاشم رو بکنم تا بهشون نشون بدم منم نمره ششم این مدرسه نمونه لعنتی بودم. منم دوشادوش بقیه تلاش کردم. اما دلیل نمیشه چون زمین خوردم و نتونستم به خط پایان برسم اینجوری باهام برخورد کنید. معدل ترم دومم رو نسبت به ترم اول ارتقا دادم. ترم سه و چهار هم معدلم ارتقا پیدا کرد و از نمره دوم و سوم و چهارم کلاسمون جلو زد و تازه فهمیدن این معلوم ساکت هم یه چیزی بارشه. اینجا بود که سعی کردن زمینم بزنن. بحثش مفصله. اما من با پایان ترم و بعد از عمل شروع کردم به خوندن برای ارشد. میخواستم ارشدم رو یه دانشگاه بزرگ قبول بشم و آیندمو بسازم. اما تحقیق کردم و تحقیق کردم و همه جوابا یکی بود. زبان توی ارشد هم آینده ای نداره. همه از بیرون میگن آموزشگاه هایی که خدا تومن پول میگیرن چین پس؟ در صورتی که از این پولای گزاف بعد از سه چهارماه پول رفت و برگشتت هم به جیبت برنمی گرده چه برسه به اینکه روی پای خودت بایستی. 

دیگه حالم به هم میخورد از خودم و سرنوشتم. از این جبر لعنتی. از زمین خوردن ها و شکست ها و دویدن ها و نرسیدن ها! تمام کتاب هام که برام از جونم عزیزتر بودن رو پرت میکردم اینور اونور. به خودم لعنت میفرستادم که چرا اینکه کتاب دور خودم جمع کردم؟ چرا با دو دست هندونه زدم زیر بغل وقتی هیچ سرانجامی در کار نیست؟ چرا کلی کتاب و اثر ادبی از نویسنده های بزرگ جهان و نویسنده های کشور خودمون بخونم وقتی به هیچ دردیم نمیخورن. چرا کتاب ها و دروس ارشد آموزش زبان انگلیسی رو تنهایی و بدون استاد بخونم. وقتی هیچ آینده ای ندارم. وقتی از شوربختی خودم آگاهم. کتابام رو گذاشتم کنار. فقط خوابیدم و خوابیدم. و لعنت فرستادم به خودم و خوشبینی هام. به اینکه همیشه به فرداهای بهتر خوشبین بود. به فرداهایی که هیچ وقت نیومدن. بعد از آذرماه هشتادو نه یه روز سفید و خوش توی زندگیم نداشتم. 

دو روز پیش باز سر خورد کتاب مجموعه آثار شکسپیرمو باز کردم. نمایشنامه رومئو و ژولیت اومد. خوندمش! تند تند و بی توجه. روز بعدش هم انگار که دیوان حافظ جلومه باز بازش کردم و نمایشنامه هملت شاهپور دانمارکی رو جلوی خودم دیدم. خوندم و باز خوندم. رسیدم به صحنه رویارویی هملت و اوفیلیا (معشوقه ش) و Soliloquy هملت. همون جمله معروف شکسپیر. قبلا هم این جمله رو نوشته بودم. موقعی که میخواستم انتقالی بگیرم و موندم تا به بقیه اثبات کنم من اون آدم ضعیفی که فکر میکنن نیستم. و باز هم همون جمله. لعنت بهت شکسپیر. باز هم  خوشبینی و امید واهی ... لعنت به تو

Hamlet: To be, or not to be,__that is the question: ___ Whether 'tis nobler in the mind to suffer the slings and arrows of outrageous fortune, or to take arms against a sea of troubles, and by opposing end them? .
بودن یا نبودن؟ مسئله این است، آیا شایسته تر آن است که به تیر و تازیانه ی تقدیر جفوپیشه تن در دهیم، یا آن که ساز و برگ نبرد برداشته و به جنگ دریای مشکلات (مشکلات فراوان) برویم؛ تا آن دشواری ها را از  میان برداریم؟ 

خدیا باز هم توکل می کنم به نام اعظمت! به قدرت و حکمتت! بهت اعتماد می کنم. به تویی که یونس رو در شکم نهنگ حفظ کردی و یوسف رو از عمق چاه به عزت و بزرگ رسوندی. دستم رو بگیر ... دیگه خسته م. یجوری بهم نشون بده که بفهمم حواست بهم هست
 «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا» اسراء، آیه ۸۰
و بگو: پروردگارا! مرا در هر کاری به درستی وارد کن و به درستی خارج ساز و از جانب خود برایم حجتی یاری بخش پدید آور 

پ. ن.: تا شماها باشید که پیام ندید پست بزار پست بزار :) 




نوع مطلب : کاغذ پاره ها (دل نوشته)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 مرداد 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
... در طول یک هفته همه مدارس را در جلگه ها و تل وتپه های پیرامون آن ها دیدم و آزمودم و تنها از دیدار و آزمایش یک مدرسه در تیره ی دلیر و شجاع «ده بر آفتاب» چشم پوشیدم. مدرسه ای بود که دانش آموز دختر نداشت. پدران و مادران، دختران خود را به دبستان نفرستاده بودند. جای خواهرها در کنار برادرها خالی بود. دختران پاره ای از مدارس به آموزگاری نیز رسیده بودند و این دبستان هنوز دختر دانش آموز نداشت. کار با مردم رشید طایفه به ستیز و قهر کشید.
روابط عاطفی من و مردم بویراحمد طوری بود که ناز یکدیگر را می خریدیم و از قهر یکدیگر نمی رنجیدیم. به مردم و معلم که در کنار چادر دبستان جمع شده بودند سخنانی تند و کوتاه و گله آمیز درباره ی ظلم مرد به زن گفتم و خداحافظی کردم.
در مقابل زن ایلی نه تنها من بلکه هر کس جز تعظیم و ستایش راه دیگری نداشت. زن ایلی از همه ی زنان عالم بیشتر زحمت می کشید و کمتر بهره می برد. زودتر از همه بر می خاست و دیرتر از همه به خواب می رفت. خانه را مملو از شرف، عصمت، کار و زیبایی می کرد و خود احترام چندانی نمی دید. سخنِ درشت می شنید و دم بر نمی آورد.
مرد ایلی فقط گوسفند را به چرا می برد و همین که باز می گشت، همه ی کارها با زن ایلی بود. گوسفند را می دوشید. شیر را می جوشانید. ماست را می بست. دوغ را می زد. کره را می گرفت. غذا را می پخت تا مردش بیش از او بخورد و بیاشامد.
مرد ایلی فقط پشم گوسفند را می چید و باز این کدبانوی زحمت کش ایل بود که آن را می شست، می رشت، می تابید، رنگ می کرد و می بافت تا مردش بر فرشی خوش رنگ بنشیند و بیاساید.
ستم مرد به زن، این ستم دیرپای کهنسال که نه از دشمن به دشمن بلکه از دوست به دوست، از پدر به دختر، از پسر به مادر، از برادر به خواهر و از شوی به همسر می رسد، در ایلات و بخصوص در بویر احمد با قوت و صولت بر جای مانده بود. رودابه ها و تهمینه های بویراحمد گرفتاری های سهمگین داشتند. چاره ی کار جز در دست تعلیم و تربیت و نبود. نمی شد این راه و رسم را سهل انگاشت.
قهر و ستیز من اثر کرد. دو روزی بیش نگذشت که پیکی از راه رسید و خبر آورد که دبستان، آماده ی دیدن و آزمودن است. بازگشتم. دختران رنگین پوش در کنار برادران خویش کلاس را آراسته بودند. فریاد شادی شان و فریاد شادی مادرانشان بر آسمان بلند بود.
«بخارای من، ایل من» - محمد بهمن بیگی - صص۳۳۸ -۳۴۰


به پاس خدمات شایان و مظلومیت «مهربانویان» سرزمینم باید تمام قد ایستاد و کلاه از سر برداشت./




نوع مطلب : برشی از آثار ادبی، معلوم نوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : سرهنگ تژده (فردی که بهمن بیگی ازر جانب مردم به وی نشان شرف دلسوزی و مردم نوازی داد)، محمد بهمن بیگی، وبگاه محمد بهمن بیگی،
پنجشنبه 7 مرداد 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 مرداد 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
امشب بیا که تشنه ی یک هم نشینی ام
دیگر امید نیست که فردا ببینی ام

فردا، مرا -تمام مرا- باد می برد
ای کاش، جای باد، تو امشب بچینی ام

***

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی
خوش تر آن است من از قبله نما بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

«خلیل ذکاوت»
* چند بیت هم به صلاح دید خودم حذف شد :) بالاخره چند تا بیت باید قربانی (sacrifice) بشن تا دو تا جوون به هم برسن :-D




نوع مطلب : برشی از آثار ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 تیر 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
چند روز پیش داشتم به آپشن افزوده شده به وبلاگم نگاه میکردم و متوجه شدم که یکی دو نفری مشغول زیر و رو کردن پستای قدیمیم هستن. اومدم بگم عآغاااااااااا ناموصا نخونید اینا رو زشته! جوون بودیم و خام! البته هنوزم بلد نیستیم بنویسم. نوشته هامون همش پر بود از غلط غلوط و تقریبا از سر دلتنگی و غربت ... 
و اینکه چند نفر خواننده ها آیفون و مک بوک دارن ؟؟!!!! ناموصا خصوصی بیاید بگید. من اشتباه میکنم یا میهن بلاگ یا شماها ... 
راستی اگه آشنا هم منو پیدا کرده بیاد بگه تا دیگه ننویسم! خیلی شیک و مجلسی (همکلاسی و فامیل های وابسته) 


الغرض اومدم اعلام مفقودی کنم:
اون اوایل که اومده بودم یه خواننده داشتم به اسم "رها" که فکر میکردم مرده بعدش فهمیدم زنه! تا اومدم بشناسمش بلاگفا پرید و اون هم برای همیشه گم شد. یادم نمیاد آخرین بار کی برام کامنت گذاشت اما دیشب واقعا یادش افتادم. دلم براش تنگ شد. نگران شدم. گفتم شاید از حوالی شما رهایی رد شده باشه که اون آشنای قدیمی ماست. اگه یافتیدش بگویید ... ثواب دارد (اجر دنیویش با من اخرویش هم با خود خدا) 
گًم شده همراه با مژدگانی 

یکی دیگه shadi بود که ...                پیدا شد
الحمدالله خودش با پای خودش اومد خودش رو معرفی کرد و حاضری زد

یکی دیگشون گلبرگ بود که آخرشم نفهمیدم کنکور رو چی کار کرد؟ ...  
ایشون هم ۲ ساعت بعد از اعلام مفقودی شون اومدن و حاضری زدن

و یه خانوم یا آقای خاکستری که خاکستری بود و خاموش و خصوصی کامنت میزاشت     گُم شده بدون مژدگانی 

و همین طور یه هانیه خانوم                گُم شده بدون مژدگانی 

و سرکار خانوم faride.u که ایشالا ایشونم هر جا هستن سلامت باشن       گُم شده 


و همین طور سر کار خانوم یا جناب آقای خوشحال ...                         گُم شده 

و یه خانوم به نام xy که نفهمیدم آخرش چطو شد؟!! موند؟ رفت خارج؟ اصن او یک فرشته بود؟‌خلاصه چی چی بود؟‌  
گُم شده همراه با مژدگانی

و چند نفر دیگه که یادم نمیاد :| 
 اونا هم گم شده و همراه با جوایز ارزنده ی دیگر ...

و اینم بگم که آبانا (سودای سابق!) تو رو هم اسمتو برده بودم جزو مفقودی ها! آخه "شنیدُم رفتی و یاری گرفتی" و اصن پست نمیزاری و اینکه من مشکوکم به اینکه شاید اصن اسباب کشی کردی اونم بدون اطلاع من    
وضعیت نامعلوم! (گرفتار کار و زندگی و ریاست؛ درگیر تبلت جدید) 


پ. ن.: اینم بگم که بیکار خودتونید 




نوع مطلب : معلوم نوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 تیر 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
امشب (الان دیگه شده دیشب!!! ) رفتیم خونه مادربزرگم. خونه مادربزرگم توی یکی از محله های قدیمی و سنتی شهره ک هنوزم به اصلش وفادار بوده. هنوزم حیاطشون تک و توک درخت داره و اگه میوه ای باشه ماها اَمونش نمیدیم. البته اینو بگم که الان نسبت به قبل عاقل تر شدیم و دیگه اون شور و شوق جوونی رو نداریم که مدام از درختا آویزون بودیم :)) (حالا بازم بیاید بگید دهه چندی هستی! آقااا من دهه ۷۰یم!! متولد سنه ۷۴)
تازه رسیده بودیم که یهو دیدیم یکی داره پشت پنجره میزنه. مادربزرگم به عموم گفت بره درو باز کنه که ماه زینب بیاد تو. من گفتم من میرم. رفتم درو باز کردم و کلی حال و احوال که چه خبر و کم پیدایین و اینا تا اینکه رسیدیم توی خونه.
ماه زینب یه زن میانسال (نگین چرا میانسال؟! چون خانوما مثل ما آقایون به سن کهن سالی نمیرسن! خلاصه خوب مونده دیگه) جنوبیه. از وقتی که مادربزرگم به این محله اومدن اون هم با شوهرش مهاجرت میکنن و میان به این محله و خلاصه اینکه یکی از رفیق های صمیمی مادربزرگمه. هنوز هم سنتی کار میکنه، یعنی با وجود زگ در و آیفون همینجور که داره میاد پشت پنجره پذیرایی میزنه تا وقتی که میرسه دمِ در در رو به روش باز کرده باشن. اینم بگم که یکی از بچه هاش سال دوم راهنمایی معلم ریاضی مون بود و با اینکه دست بزن داشت :) کاری به من نداشت چون میدونست مادرش به خونه مادربزرگم رفت و آمد داره!  بعضی وقتا خودش هم میومد خونه مادربزرگم.
ماه زینب هنوز اون استایل و فرم لباس پوشیدنش رو حفظ کرده. هنوزم از تکنولوژی و موبایل و اینا بیزاره -بجز ما***هواره!-. لهجه شیرین خودش رو داره و کلمات رو به سبک خودش ادا میکنه. به همون شیرینی و سادگی! مثلا بجای اینکه بگم پسرم توی آموزش و پرورشه میگه پسرم توی آمو پرورشه! :) یا اینکه به حج عُمره میگه حج خُمره و .... (کلی ازین کلمات جابجا داره توی دایره واژگانش که هنوزم با وجود خنده های ما بهشون دست نخورده باقی مونده!) داشتم میگفتم که از تکنولوژی بیزاره بجز ما*****هواره! اونم فقط سریالای تر**کیه ای چند صد قسمتی :) البته دیشب که میگفت وقتی فیلم مورد علاقه ش تموم شده دیگه زده توی کار ترک ما***هواره چون خونه ی خودشون ندارن و باید تا خونه ی دخترش بره! 

دیشب ماه زینب از قدیم برامون میگفت. از شهرش! از بابام و عموهام! از همه چی ...
... قدیما خوش بود نه الان! اون موقع ما صدای خروسا رو میشنیدیم، صدای وق وق سگا و عرعر خرا و ...(برای صدای خروس و سگ و خر اصطلاحات خاص خودش رو طبق معمول به کار برد که بنده با اجازه خودم به فارسی روان برشون گردوندم). از روزی که میخواستن عروس ببرن و فکر میکردن خروسا خابشون برده :)
... ذهنش هنوز هم مثل ساعتکار میکرد. شجره نامه ای بود برای خودش. بچه های همه ی همسایه ها رو میشناخت. به ترتیب سن و اینکه تاریخ تولدهاشون رو هم از حفظ بود (قمری و شمسی!!) مثلا بچه فلانی سه ماه و پنج روز از زهرای من بزرگتره یا مجید شما دو روز از مریم من کوچیک تره؛ این که فلان بچه فلانی با کی ازدواج کرده و چه تحصیلاتی داره و چند تا بچه دارن و ... بهش گفتیم که ماشالله ماشالله اطلاعاتت هم آپدیت هستن! که برگشت گفت: هااا من آین لاین هستم (online)!!! 
... از بچه های قدیم گفت! از اینکه پوشکی نبود و با کهنه بچه ها رو میبستیم ... بچه ها هم همه یک دست "شاشووو"، نمونه فرد اعلاش هم بابات که کنارت نشسته   از کُری خوندن های بابام و دخترش میگفت که اون به این میگفت "شاشو" و این به اون ... میگفت اون زمان توی ایران پمپرز نبود و میگفتیم که از کشورهای عربی برامون بیارن، توی لنج های باری. هنوز توی شهرهای بزرگ هم باب نشده بود! حتی همین "مبارک" خودمون، چه برسه به my baby چیک چیک و ازین صوبتا ...
... از خان و شیخ ها و رعیت ها گفت. از عشق ها و علاقه هایی که به ازدواج ختم نشد. اون هم بخاطر اختلافات طبقاتی و مذهبی و ... اختلافاتی که میگف هنوز هم هست! با این وجود که دیگه نه خانی هست و نه رعیتی. البته راست میگفت. چند سال پیش خودم هم دیده بودم. خان های سابق خنوز هم دبدبه و کبکبه ی خودشون رو داشتن! خونه های درندشت و زمین های بزرگ ... اسم خانی رو یدک میکشیدن و کمابیش ثروتی! 
... از سر آستین های آغشته به آب بینی گفت و دهنمون رو آب انداخت. 
... از تابستون های گرم و پشت بوم خوابیدن هاشون 
... و از حیوونایی که توی جوونی توی خونشون داشتن و الان که هیچی جنبنده ای توی خونشون نبود ... 
از ...

واقعا چِم شده؟! :| اومده بودم که شاد بنویسم! از ماه زینب که توی این سال ها فقط ما رو خندوند. اما نمی دونم چرا هر چی ذهنم رو مرور میکنم و حرفاش رو به خاطرم میارم میبینم که همچین شیرین هم نبود! تلخ و تلخ تر میشد و من بودم که نمی فهمیدم و میخندیدم. واقعا نفهمی بد دردیه! خیلی چیز ها گفت که میخواستم بنویسم، اما دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره ... شاید نباید ثبت بشن؛شاید باید فراموش بشن  ... شاید  ... 

یادم رفت که از زیبایی هاش بگم. از این که بخاطر خوشگلیش بهش میگفتن ماه زینب! از نرگسش  که بخاطر سهل انگاری یه جوون سرخوش یکی از چشم هاش رو از دست داد و زیبایی دخترش که از دست رفت. از ... آخخخ ... دیگه نمی تونم! 

نفست گرم ماه زینب ...
... شبتون بخیر




نوع مطلب : معلوم نوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 تیر 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
۱. پیش از واقعه (!):
یادش بخیر زمان ما ... طرف کنکور داشت نصف محله رو آذین بندی می کردن و روز کنکورم طرف رو از زیر قرآن رد می کردن که بره آینده خودش و مملکت رو بسازه و بیاد ... الان مورد داریم طرف نمی دونه کدوم گروه (های) آزمایشی شرکت کرده و کد داوطلبی و فلان و بهمانش چی هست، چه برسه به اینکه حوزه آزمونش کدوم قبرستونی تشریف داره! خوشبحالشون بخدا :( همینان که زندگی می کنن

ما از کل دوران کنکور یه دونه جناب توکلی رو یادمون میاد که اگه بخوایم این قانون «یکسان سازی امکانات برای همه دانش آموزان کل کشور» در نظر بگیریم هنوز هم هستن و دو روز مونده به کنکور هی میان تیلیویزیون (!) و میگن: «داوطلبان عزیز پاک کن و مداد نرم فراموششون نشه»! یجوری میگفت مداد نرم انگار مداد سخت هم داریم! لابد فکر کردن مثل اجداد غارنشینمون میخوایم با قلمای آهنی و مته و دریل تویپاسخ نامه هنرنمایی بکنیم. جالب ترش این بود که اصلن حرفی از «تراش» بنده خدا نمی زدن که جا داره بنده از همین جا از جامعه «مدادتراشان» عذر بخوام و بهشون قول بدم که انشاء الله به یاری خدا استاد مشایخی رو در اسرع وقت جهت دلجویی خدمتشون بفرستیم (نیست بنده خدا یه سفر دور دنیا در ۸۰ روز نصیبشون شده و هی از اینور باید بره اونور -آرژانتین- و از اونجا بره یه جا -ینگه دنیا- و ....)

۲. حالا از خاطرات پیشا کنکوری اگه بخوایم بگذریم که الحق و الانصاف نمیشه گذشت میرسیم به خاطرات حین کنکوری:

ما مثل همه رفتیم سر جلسه که بشینیم، دیدم که ای بابا! صندلی خاردار هم به شکنجه هاشون اضافه شده. اومدیم به مراقب گفتیم: «میگم منو دور بریام که هیچی نخوندیم، وضع صندلیاتونم که اینه اگه اجازه بدین دور همی روی زمین بشینیم و یه و امرهم شورا بینهم بکنیم» که یه چش غره ای رفت که منصرف شدیم و گفتیم: «شوخی کردم گُلَم» و به هر نحوی بود نشستیم روی صندلی مون. حالا که برای کنکوریا مبل میارن که مبادا اونجاشون خسته بشه یه وقت خراب کنن. مراقبا هم که همه ماشالله بزنم به تخته ...مال ما مثل دراکولا بودن بخدا، از دهن یکی خون سرازیر بود، یکی دهنش کف کرده بود، یکی چشاش زده بود بیرون، یکی ...

یکی دیگه از موارد این بود که مسئول آزمون هی می گفت «داوطلبان عزیز» «داوطلبان عزیز»! اینقدر که اوشون ما رو «عزیز» خطاب کرد ننه بابامون توی خونه عزیز صدامون نکرده بودن. ینی تمام کمبود محبت های بیست سال اول زندگی مون جبران شد. حالا بماند بنده خدا فکر می کرد ما از پشت کوه بلند شدیم اومدیم و هی میگفت برگه رو چطوری پر کنیم و ببینیم واقعا پاسخنامه مال خودمونه یا نه و این که لامصبا چشاتون اینور اونور نچرخه سوالاتون متفاوته و ...

ده دقیقه مونده به شروع فرآیند آزمون هم برای محکم کاری -همین جناب «عزیز»- برگشت گفت: «داوطلبان عزیزی که دستشویی دارن بگن تا ما بریم براشون! ینی ترتیب کاراشون رو بدیم! نه ینی ببریمشون کاراشون رو بکنن» و یهو همه برگشتن گفتن» «من» «مو» «مه» «بع» «بععععع» «صدای شیهه اسب» «صدای قارقار کلاغ» «صدای سوسک» و این وسط هم بعضیا بودن که مثه ماهی دهنشون رو باز و بسته میکردن که: «ما هم دستشویی دوست و ازین صوبتا»! (هنوزم نمی دونم ماهیا برای دستشویی کجا میرن؟! به سوالای ما سر جلسه کنکور جواب نمیدن همین میشه دیگه) بماند که بنده خدا فهمید چه اشتباهی کرده و اومد درستش کنه گفت: «داوطلبان عزیز بتمرگید سر جاهاتون و اونایی دَششوری داره دستاشونُ ببرن بالا» و ما هم یک صدا و همراه تمامی عزیزان حاضر در سالن دستامون رو بردیم بالا! یعنی شما سرت یه دور ۱۴۶ درجه ای میزد متوجه میشدی که ۱۰۸ ٪ افراد حاضر در سالن دستاشون رو بردن بالا که ما دستشویی داریم. بنده خدا پرسنل حوزه آزمونم استرس کنکور وجودشون رو فرا گرفته بود.
 حالا دیگه اجازه بدین از دستشویی ها نگم که برق نداشتن و ما مجبور بودیم فرآیند دفع رو -گلاب به روتون البته- از حفظ انجام بدیم و میدیدم که آب هم نیست و اینکه ویزززز و ووووز و چلپ (!) عه پامو کجا گذاشتیم ؟!... :|

یکی دیگه از آپشنای زمان ما موقع کنکور این بود که بهمون یه آب معدنی جوش (دقت کنید گرم نه ها جووشششش) میدادن به انضمام یک عدد بیسکویت ساقه طلایی (که اعلام کردن علت خشکی دریاچه ارومیه ایشون هستن؛ نگو یه نفر رفته بیسکوییتش رو خیس کنه زده دریاچه رو خشک کرده) و یه آبمیوه که معلوم نبود دقیقا از کجای میوه گرفته بودن که مزه زهرمار میداد. خیل بچه اعیان بودی یه شکولاتی با خودت میبردی همزمان با هورت کشیدن آبمیوه ت مینداختی بالا (به عنوان مزه) که اثر اون آبمیوه زهر ماری رو بشوره ببره ..... حالا زمونه عوض شده! آب معدنی نیمه یخ شده میدن بچه هاشون به اضافه شکولات تلخ ۷۷٪‌ فرمند و رد بول -استغفرالله- یا هااایپ یا بوم بوم  که متاسفانه فقط اسمش رو شنیدیم و هنوز به شخصه با چشم رویت نکردیم! 

۳. زیادی سرتو رو درد آوردم. دیگه با اجازتون زود سر و ته قضیه رو هم بیارم و برم دنبال کار و زندگیم. خاطرات پسا کنکوری:

زمان ما به ازای هر ۱۳ داوطلب یه صندلی برای ورود به دانشگاه موجود بود. یعنی بلاتشبیه شبیه این بازیه شده بود که آهنگ میزارن و یهو قطع میکنن و همه هول هولکی میرن سمت صندلی که بشین و بعد میبینی قشنگ ۵ نفر روی هر صندلی نشستن (این فرآیند جاسازی خواهر برادری رو ما موقع سوار خودرو شدن هم میتونیم ملاحظه بکنیم. ینی بعضا دیده شده یه پراید اندازه ظرفیت خاور مسافر زده. از نیسان چیزی نگم بهتره! )
حالا عوض شده اوضاع. به ازای هر داوطلب ۴ تا صندلی موجود هستش ینی شما رفتی دانشگاه روی یکی میشینی (۱) ، روی صندلی دیگه جزوه و چایی تو میزاری که سرد بشه! (۲) ، صندلی دیگه رو هم به کیفت اختصاص میدی (۳) (البته الان بعضیا به یه دفتر ۴۰ برگ برای رفتن به دانشگاه اکتفا میکنن که باید بهشون افتخار کنیم! ما فامیل داشتیم چهارسال رفته و برگشته از دانشگاه، نتونسته این دفترو پر بکنه! بقیشو گذاشته برای ارشد و دکتری) ، صندلی چهارم رو هم می تونید به خواهرزاده یا برادرزاده شیطونتون اختصاص بدید و با خودتون ببریدش دانشگاه تا با یه تیر سه نشون بزنید: یک. اینکه ننه باباش نفس راحتی بکشن! دو. اینکه بچه با محیط آموزش عالی آشنا بشه! سه. اینکه به بقیه همکلاسی ها یه حالی بدید! بالاخره کلاس همیشه نباید توش استاد بگه و درس بده، یه روزم بگیم و بخندیم ...

پ. ن.۱: عمر جناب توکلی مستدام و خدا حافظ و نگهدارشون باشه. اگه ایشون نبودن ما بچه دهاتی ها به چه امیدی میرفتیم سر جلسه واقعا! ایشون بودن که هی امید میدادن نگران بچه های شهر و کلاس کنکوراشون نباشید بیاید برید بشینید بقیه ش با من ...
پ. ن.۲: حوصله PROOFREAD کردن ندارم! اگه اشکال و اشتباه تایپی بود به بزرگواری خودتون ببخشید.
% این پست صرفا جهت حاضری زدن بوده و هیچ ارزش قانونی و غیرقانونی دیگری ندارد! (به بیان همه فهم تر: فقط اومدم بگم زنده م :) )

یخورده بعد تر نوشت: الان کنکوری ها رو جدا جدا و به تفکیک درس دعا میکنن! شما که غریبه نیستید ماها خودمونم نمی دونستیم کنکور چی چیه برسه به ننه باباهامون ... 
بعد از یخورده بعدتر نوشت: قابل توجه خوانندگان محترم! نویسنده جفنگیات فوق کنکوری سال های ۹۲ و ۹۳ بوده و با اینکه به صورت بالفعل یک دهه ۷‍‍۰ی می باشد، به صورت بالقوه در دهه ۶۰ می زیید !

مخلص کلام: خوش بگذرونید! نگران نتیجه کنکورم نباشید! همه قراره برن سر جای خودشون




نوع مطلب : معلوم نوشت، 
برچسب ها : کنکور، طنز، دانشگاه،
لینک های مرتبط :
جمعه 11 تیر 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
آقا ما چپ و راست میریم برای این که دلمون رو خوش کنن میگن ادبیاتیا نسبت به بقیه گرایش ها باسوادترن و رشته تون آینده خوبی داره و ... ولی «شما که غریبه نیستید» :) داشتم توی کلیپام و آهنگام میگشتم و به صورت رندوم بعضیاشون رو پلی می کردم و هی میگفتم اووووففففف من چرا این همه آهنگ و کلیپ توی سیستمم هست و هیچ کدومشونو گوش ندادم؟! [خب جواب مسلم و قطعیش هم توی «خستگیم» نهفته ست :دی یعنی هر آهنگ رو پلی کردم دیگه باید تا وقتی که لپ تاپم رو خاموش میکنم همینجوری بخونه حتی اگه حالم ازش بهم بخوره ...]

...همینجوری داشتم میگشتم و میکشتم تا اینکه رسیدم به آهنگ «فردا»ی هوشمند عقیلی و گفتم یه سرچی راجع بهش بکنم. حالا از محل تولد و ایناش اگه بگذریم دریافتم که ایشون «ادبیات انگلیسی» خوندن! همینجوری که داشتم آهنگ رو گوش میدادم باز ذهن آشفته و متزلزلم سُر خورد به قبل ترها و یادم اومد که مرحوم «نادر ابراهیمی» (خالق "یک عاشقانه ی آرام") هم، هم رشته ما تشریف داشتن. حالا بماند که هوشنگ مرادی کرمانی (خالق قصه های مجید) هم کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در کارنامه خودشون دارن یا خانم پوپک صابری فومنی (دختر مرحوم کیومرث صابری فومنی، "گل آقا) که ایشون هم کارشناسی زبان انگلیسی دارند و خیلیای دیگه که الان حافظم یاری نمی کنه :)  اینجاست باید بگیم توی ایران مدرک تحصیلی و رشته دانشگاهی هیچ ارتباطی با شغل آینده ندارد :)

# الان دقیقا نمی دونم چی شد که خواستم این اطلاعات رو با شما اشتراک بزارم که مطمئنا به هیچ دردی تون نمیخوره منتها بیکاریه و هزار خبط و خطا 

* * * * *
البته الان که دارم فکر می کنم (قبلا فکر نمی کردم) خیلیا سر جاشون نیستن! یعنی هستن ولی نیستن. رشته تحصیلی شون با کار و موقعیت امروزشون هم خونی نداره. مثلن جناب دکتر "شهاب اناری" که اگه کنکوری بوده باشید و دنبال درصد بالای زبان مطمئنا اسمش رو شنیدید، در مقطع دکترای حرفه ای پزشکی درس خوندن ! یا دکتر "هامون سبطی"، مدیر مسئول نشر دریافت که بازم کتاب های ادبیاتشون برای کنکوری ها باید آشنا باشه که ایشون هم ایضا دکترای حرفه ای پزشک دارند و یا دکتر "مهدی آرام فر" مدیر مسئول نشر تخته سیاه که کتاب زیستشون معرف حضور هستش و ایضا ایضا پزشکی خوندن و برادران نصری "ابوذر + کمیل" که مدیر مسئول نشر خیلی سبز هستن و کتاب های زیستشون رو تجربیا خوندن مطمئنا که بازم جفتشون دکتر هستند یا اگه بخوایم بریم سراغ نمونه های کلاسیک میرسیم به "دکتر قاسم غنی" که همراه با مرحوم قزوینی معروف ترین تصحیح از رباعیات خواجه شیراز جناب حافظ خودمون رو منتشر کردن یا "دکتر محمد قریب" بنیانگزار طب اطفال در ایران که اگه اشتباه نکنم تصحیح منطق الطیر عطار رو ازشون دیدم یا یه پزشک دیگه که یکی از نسخ معتبر و قدیمی رباعیات خیام رو اگه اشتباه نکنم با همکاری استاد بهزاد منتشر کرده بودن که بعد از انقلاب توسط مستخدم منزلشون به قتل رسیدن (اگه اشتباه نکنیم پزشک شهر**بانی بودن) و ......

الان واقعا گیج شدم :| یعنی ممکنه من جایی ایستادم که مال یکی دیگه ست؟! یا قراره همین جا بمونم و ... 

میگم فردا من به سرم نزنه برم به تلافی این کار یه مطب قلابی بزنم و ملت رو سر کیسه کنم؟ اگه کسی رو دیدین توی تلویزیون فکر نکنید منما ... 

ای بابااااا ... من چرا جدیدا اینقدر بی در و پیکر شدم؟! چرا اینهمه سوالای مزخرف به ذهنم میرسه؟! چرا اینقدر دری وری میگم؟! چرا هیچ کدوم از کارام رو نمی تونم کامل تموم کنم و برم سراغ یه کار دیگه؟ چرا ... چرا ... چرا ... :| 

** راستی این آهنگ رو می تونید از اینجا دانلود کنید. شاید شما هم منتظر کسی باشید که "قراره فردا بیاد ..." :) البته به دلیل پخش این کلیپ از یکی از شبکه های بیگانه و نشون دادن آلات لهو و لعب و طرب (سازهای کزایی که بلاشک موجب از راه به در شدنتون میشه) و اینکه نوازندگان محترم لیدی تشریف داشتن و پوشش مناسب نداشتن و اینجا هم قطعا اگه می دیدین گمراه میشدین کلیپ رو به فایل MP3 تبدیل کردم تا خدایی نکرده نزنید جاده خاکی :) (اصلن هم سیاست های ۳دا و ۳۰ما مبنی بر آلرژی به این سازها و اون خانم ها اجرا نکردم!ً ) بالاخره مامان باباهاتون شما رو به من سپردن! فردا جوابشون رو چی بدم اگه چشم و گوشتون باز شد؟!

بعدا نوشت: احمد کریمی حکاک هم یکی از کساییه که از ادبیات انگلیسی خونده :) 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 6 تیر 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
امروز با وارد شدن آخرین نمره که همانا فرانسه ١ بود پرونده امتحانات بسته شد. ١٩.٥ هم نمره بدی نبود منتها نفهمیدم اون ٠.٥ نمره رو چرا استاد محترم ندادن در راه خدا :) 
البته دو روز پیش هم یکی دیگه از اساتید خانم (استاد فرانسه هم خانم تشریف دارند) برای درس "کاربرد اصطلاحات" ١٩.٧٥ رو عنایت فرمودن که بازم نفهمیدم این ٠.٢٥ رو چرا ندادن به ما!

امشب شب قدره و من این شانس رو ندارم که مثل سالای قبل برم حسینیه محل برای دعای جوشن کبیر و مراسم قرآن به سر. التماس دعا دارم؛ یاعلی ... 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 2 تیر 1395 :: نویسنده : معلوم الحال
۲۷ خرداد آخرین امتحان من تموم شد. منتها باید می موندم. اون هم برای عمل جراحی! خیلی سخته. آدم یه بیماری رو ۷ ماه از خانواده ش مخفی کنه و یهویی بیاد و بگه. به \درم زنگ زدم و گفتم خودت رو برسون. اونم ۳۰م خودش رو با \رواز رسوند. ۳۱م ساعت ۸ صبح شدم و حوالی ۲ بعد از ظهر هم رفتم اتاق عمل. حالا من بدبخت کورمال کورمال دارم میرم جلو پشت سر اون خانومه که یهو یکی از بغلش که رد شدم گفت: معلووووم عینکت پس کوش؟  تازه دوزاری پرستار افتاد که من چشمام ضعیفه و برای اینه که یواش یواش دارم پشت سرش راه میرم. حالا اون کسی هم که این حرفو بهم زد کس نبود جز دکتر خودم که قرار بود عمل رو انجام بده.  از همون اولشم میگفتبابا تو همراه نمیخوای بیا من ظهر عملت میکنم شب پاشو برو! من ساده باور نکردم. به پدرم زنگ زدم که بیا ولی به کسی چیزی نگو. مخصوصا مامانم که استرس براش خیلی بده. اون ماومد منتها به دو تا از عموهام و پسر عموم گفته بود. و این یعنی انتقال خبر از عمو به مادربزرگ و از اونجا به کلیه منابع اطلاعاتی شرق و غرب. بگذریم ... 
به جان خودم من از خون و اینجور چیزا نمی ترسیدم ولی نمی دونم چرا این بارم اینجوری شد! دفعه اول برای جراحی دو تا دندون عقلم بود که بدنم به شدت میلرزید و کنترلش هم دست خودم نبود! اصلا دکتر و دستیارشم نمی تونستن کنترلم کنن. این بارم پاهام شروع به لرزیدن کردن منتها نه با اون شدت سری قبل ... دکتر بیهوشی گفت: میترسی؟ گفتم: بی انصاف تو هم جای من بودی می ترسیدی   گفت نترس! یه ماسک گذاشتن روی بینیم اما برش داشتن. با هم حرف میزدن و می گفتن عمل سریع تموم میشه و اینا ... و من مدا گوش می دادم و منتظر بودم که با ملاقه ای چیزی بزن توی سرم تا بیهوش بشم! خیلی دوست داشتم ببینم قبل بیهوشی آدم چه حسی داره ... یجورایی شبیه مرگه فکر کنم! اما ...
۴ ساعت بعد روی تخت شماره ۴ بخش جراحی به هوش اومدم. گوشیم رو چک کردم. یکی از اساتید (استاد ترجمه) هفت بار زنگ زده بود. منم داغ بودم و دستم روی خورد روی دگمه تماس و باهاش تماس گرفتم. تا اومدم قطع کنم جواب داد. 
اون: خوبی؟ - 
من: بد نیستم (آروم) 
اون: چه خبر؟ نمراتتون مگه نیومده توی سایت؟ چند روزه که وارد کردم 
- من: نه هنوز نیومده! 
- اون: چرا صدات اینقدر ضعیفه؟
- من: تازه اتاق عمل بیرون اومدم! (نمی خواستم بگم. از دهنم پرید)
اینجای کار بابام گوشیم رو برداشت و با استاد صحبت کرد و باز من خوابیدم ...
صبح ساعت یه ربع به هفت دکتر اومد منو دید و گفت خوبه! گفتم: برم؟ گفت: کجا؟ گفتم: خونه! گفت: چه عجله ای داری؟ یک هفته باید به خودت برسی! وایسا ... گفتم: نمی تونم! 
دستور مرخصیم رو داد. ظهر سوار اتوبوس شدیم به مقصد یه شهر دورتر. توی اتوبوس داشتم از درد می مردم و مدام به خودم فحش می دادم که آخه آبت کم بود نونت کم بود؟ اصن چرا ....  توی شهر دور هم دم چند تا از آشناها و همشهریا گرم! تونستن برامون بلیت هواپیما رزرو کنن. اینجای کار دیگه راحت بود. یک ساعت پرواز و خونه ...
اما یه اتفاق تلخ برام افتاده بود. دکتر الف. نمرات دروس درآمد دو و مقاله نویسی رو گذاشته بود که شده بودم ۱۳.۵ و ۱۶  ... گفته بودم که سقف و رکورد نمره ایشون توی سالهای قبل ۱۸ بوده (با دو نمره ارفاق. یعنی نمره اصلی طرف ۱۶ بوده). برای درآمد دو (دراما: نمایشنامه) من ۸ صفحه ایسی نوشته بودم! یعنی وقتی اومدم صفحه ۹م رو بگیرم دیگه مراقب جوری نگام کرد که از صدتا فحش بدتر بود ... گفتم: راحت باشین ... هر جور بود توی همون ۸ صفحه نوشتم و تحویل دادم ورقه هامو. مراقب هم گفت: کتاب نوشتی؟؟؟ من: :-|
امروز بهش \یام دادم. می دونستم نمراتو یه خورده اضافه می کنه. عصر دیدم نمراتم شدن ۱۵.۵ و ۱۸  ...  البته اینو بگم که چند نفرو هم انداخته بود (یکیشون هم همون دختر همشهریم بود که برام پاپوش دوخته بود و حالا از سر حسادت میخواست آمار نمره منو از طریق یکی دیگه در بیاره) ولی من بازم برای نمره درآمد راضی نبودم چون بهم خیلی کم داده وبد. وقتی نمره یکی دیگه رو شنیدم که متوسط رو به پایینه و توی کلاس هیچ فعالیتی هم نداشته واقعا حرصم گرفت. آخه من هر نمایشنامه رو دو سه بار خونده بودم. کلی مقاله توی اینترنت راجع بشون خونده بودم. تمام مقالات و مطالبی که استاد گفت هبود رو Note برداری کرده بودم! چرا اینجوری نمره داده؟ نامرد ثبت نهایی هم کرده بود. معدلم که تازه وارد فاز مورد علاقم شده بود کلا از مدار خارج شد. امیدوارم بتونم با نمرات "کاررد اصطلاحات" و "فرانسه" بتونم جبرانشون کنم. شدیدا التماس دعا دارم.

نکته: من سه تای مرحوم ناصر خسرو می تونم سفرنامه بنویسم توی این چهارسال تحصیلم! ینی کله اعضا و جوارح بدنم دارن از دستم مینالن که چرا اون خراب شده رو انتخاب کردم! منتها من خودمو به نفهمی میزنم.

* در هر صورت نمره ها ثبت شده و باز هم حق معلوم مظلوم خورده شده و کاریش نمیشه کرد! غصه خوردن هیچ فایده ای نداره. 
** برای پر کردن اوقات فراغتم هی میشینم فیلم خداحافظیم توی خوابگاه رو نگاه می کنم. با اینکه هیچ کس توی خوابگاه نمونده بود ولی همون چند نفر باقی مونده برام سنگ تموم گذاشتن! مردم از خنده! 
*** مامانم فردا قراره برگرده. منم بهشون نگفتم که خونم! بابام گفته بود که ماموریته. با اینکه من الان خونم اما قراره ۸ صبح فردا برسم. موندم چطوری این درد رو ازش قایم کنم؟ برای کشیدن بخیه ها هم باید یجوری زن داییم رو بکشونم خونمون یا برم خونشون که مادرم متوجه نشه! اصن مگه میشه یه راز رو توی دهن زنا نگه داشت
**** البته پدرمم که خدا حفظش کنه  وعمر و عزتی بهش بده کم از بقیه نداره! ینی تا سیر بیماری من و شرح درمان و غیره رو بطور کامل برای همه توضیح نده ول کن نیست (انگار استاد اومده سر صبح و ازش شرح حال مریضاش رو می خواد)! ینی با این تیر و طایفه ای که من دارم عمرا دیگه زن بهم بدن! فقط بلدن ما رو رسوای دو عالم کنن. حالا باز خوبه تاکید کردم آقا هیچ کس هیچ کس هیچ کس نباید بو ببره من چم شده ... 

معلوم خسته ست! از همه بدتر مشکل اینترنتی داره. آقا به جان خودم اینترنت نباشه منم نیستم! مسئولین رسیدگی کنن لطفن!  دعا یادتون نره ... من دیگه نمی تونم روزه بگیرم 

بعدا نوشت: عموهام که به مادربزرگام گفتن! اونا هم که هول هی اینو بخور اونو نخور روزه نگیر بشین پاشو نکن دست نزن ... دیشبم مادرم اومد و دم به دقیقه میخواستن بهش بگن و من هی اشاره می کردم. آخرشم بابام طاقت نیاورد و صبح به مامانم گفت. یعنی نخود توی دهن این فک و فامیل ما خیس نمی خوره! دفعه بعد سرطانم بگیرم بهشون نمی گم! 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :