منوی اصلی
گاه نوشته هاى یک دانشجوى زبان
معلوم الحال
  • معلوم الحال یکشنبه 25 تیر 1396 09:41 ب.ظ نظرات ()
    سه سال پیش ناخواسته وارد مسیر زبان انگلیسی شدم. اون زمان هیچ درکی نسبت به این رشته نداشتم اما حالا قضیه فرق کرده ...
    اینجا از روز و روزگارم می نویسم. اما در کنارش از تجربیاتم هم خواهم نوشت. نمیخوام یه موجود بدرد نخور باشم که هیچ کس بود و نبودش براش مهم نیست. 

    برای اینکه زکات علمم رو بدم تصمیم گرفتم چیزهایی که یاد می گیرم رو با شما هم به اشتراک بزارم. فرق نمیکنه دانشجوی زبان هستید یا یه فرد معمولی که دوست داره زبان یاد بگیره ... برای این کار می تونید به بخش صفحات جانبی سایت یه سر بزنید (گوشه سمت راست پایین) یا از طریق لینک های پایین این پست سیری داشته باشید در سرزمین شگفتی های زبان انگلیسی 
    آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 02:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال دوشنبه 26 تیر 1396 08:00 ب.ظ نظرات ()
    بزرگان فمنیست حرفای زیادی در باب مظلومیت زنان زدن و یا آویزه گوشمون کردیم و یا هم از این گوش گرفتیم و از اون گوش در کردیم؛ یعنی «کلا به گوشمون گرفتیم». من قصد جبهه گیری علیه هیچ کدوم از طرفین رو ندارم. فقط میخوام داستانم رو بگم و برم، خواه پند گیرید خواه ملال ...

    جونم براتون بگه که بعد از اینکه از خوابگاه برگشتم خونه یه حس تنهایی بدی بهم دست داد. اینکه 9 ماه توی شلوغی و سروصدا و چرک و ... زندگی کنی هم خودش عالمیه. قضیه جایی تلخ تر میشه که بفهمی سال دیگه دوستات رو نمی بینی 
    منم برای اینکه یاد دوستام رو زنده نگه دارم یه هفته بعد از اینکه از خوابگاه برگشتم خونه یه پست حاوی 7 نفر آدم عاقل بالغ گذاشتم و یه کپشن دو خطی هم براش نوشتم. اما جونم براتون بگه که یک هفته طول کشید عدد لایک های ما به 100 نرسید /-: (حالا فکر نکنید آدم لایک پرست و مادی ای هستما)

    اما قضیه جایی برام جالب شد که دیدم یه خانوم عکس کامل خودش رو هم نه، که عکس پاهاش رو در حالی که ولو شده روی مبل گذاشته اینستاگرام با هشتگ خستگی و ناله و فلان و بهمان ... به حق همین لحظه نیم ساعت از پست بانو گذشته بود که تعداد لایکا به عدد روزای سال رسیده یود و 85 نفرم زیر پستش کامت گذاشته بودن که: "نخسته بانو" "چایی بدم؟" "کَفی (coffee) میل دارین؟" "وری نایس" "الهی بمیرم" "عجب پست خفنی با اجازتون شیر می کنم" "(استیکر قلب)" و .... تازه 18 نفرم اومده بودن شماره داده بون زیر پستش  حالا با اینش کاری ندارم، موندم توی خلقت اون موجودی که زیر پست بانو تبلیغات میکنه که "گروپ زدم د  خ  ت  ر   و    پ  س  ر قاطی جوین شو تا لینک رو برنداشتم" /-:


    ... چون به اصغر فرهادی و کارهای مقواش علاقه دارم نتیجه گیری رو به خودتون می سپارم. الان شما بگین: در حق خانوما جفا شده یا آقایون (هل یستوی هفت نفر با یه نصفه؟)


    توجه: این مطلب کاملا طنز بوده و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد! هم شما میدونید هم من که ما اصلا همچین چیزی توی کشورمون نداریم، فقط خواستم شوخی کنم.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 25 تیر 1396 09:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال یکشنبه 25 تیر 1396 08:51 ب.ظ نظرات ()

     تلخ ...
    آخرین ویرایش: یکشنبه 25 تیر 1396 08:54 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال سه شنبه 20 تیر 1396 02:41 ق.ظ نظرات ()
    والا از شما که پنهون نیست. من یه کراماتی دارم که از بد روزگار هر وقت همینجوری اتفاقی اتفاقی دارم راه صاف خودمم میرم با یه سری بلاگر آشنا میشم که بعضا توی دنیای مجازی می خوندمشون. والا به جان خودم قصد و غرضی هم در میون نبوده و نیست ولی خب چه کنم که ...
    این سری که داشتم از شهر دانشجویی برمیگشتم خونه توی یکی از شهرهای بین راه با ریکوئست و دایرکت یه بنده خدایی مواجه شدم که من رو شناخته بود. بعدش که من گفتم آره خودمم. گفت من از 8 9 ماه پیش میشناختمت. صلاح ندونستم بروز بدم. خدا پدر و مادرش رو بیامرزه. حالا نه اینکه همچین شخص مهمی هم باشم ها ... ولی گفتم خدایا این بود تاوان همه اون فضولی هایی که خواسته یا ناخواسته توی زندگی بزرگان بلاگ و بلاگ نویسی کردم.

    امشب (هم اکنون) داشتیم توی یه گروه کتابخوانی بحث راجع به دورهمی مون میکردیم که من یه حرفی رو زدم و خانم دکتر داروساز گروه یاد جوونی هاش افتاد و گفت: من هم یه زمانی مینوشتم تا زمانی که بلاگفا پوکید  بهت زده شدم. آدرس وبشون رو ازش خواستم که خیلی محترمانه بهم داد. 
    وقتی لینک رو باز کردم و افتادم توی وبش متوجه شدم که یه بار خیلی وقت پیشا گزارم به این وب افتاده بود. اماااا با دیدن لینکِ دوستاش بهت زده شدم:
    دکتر ربولی عزیز  که همچنان هستن و خدا سایشون رو از سر بچه هاشون و ما کم نکنه
    پزشک قانونی محترم که دیگه نمی نویسن
    جوراب پاره بزرگوار 
    و چند تای دیگه که گهگاه یه سری به وب هاشون میزنم ...

    خدایا چرا دنیا اینهمه کوچیکه؟!! 
     نیاد اینجا منو بشناسه!
    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 03:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال یکشنبه 18 تیر 1396 09:29 ب.ظ نظرات ()
    پارسال من با همکلاسی هام یه مشکل پیدا کردم. از این بچه های سال اولی ها که روز اول ترم بریم دانشگاه و لوازم التحریر بخریم و ...
    این میون یکی از دخترای مثلا همشهری های من هم آتیش بیار معرکه بود. اما این وسط یه پسر هم بود که اون هم از با اینکه میدونست حق با منه برای چهار تا لواشک و ... من رو به دختر ها فروخت 
    تمام این یک سال رو باهاش سرد بودم. البته من یک بار بعد از توهین هایی که بهم از طرف اونا بهش شد بهش پیام دادم ولی اون هیچ جوابی بهم نداد. و همین خودش یه نشونه بود برای مخالفتش با من.

    اوایل سال تحصیلی هم یکی دیگه از هم اتاقی هام رو واسطه کرده بود که توی قرار کافی شاپی شب های جمعمون علت قهر من رو بدونه و اینکه چرا دیگه باهاشون رفت و آمد نمی کنم واینهمه سرد شدم. اما من تمام مدت یه لبخند ملیحی روی لب هام بود و هیچی نگفتم. خودش خوب میدونست اشتباهش کجا بود. اما حتی حاضر نشد بیاد بگه معذرت میخوام. حتی موقع رفتن از خوابگاه هم شب قبلش تا دیر وقت اتاق ما بود اما هیچی نگفت و با همه خداحافظی کرد و رفت. 

    دیشب باز یه گروه تلگرامی زدن که بجه ها باز با هم در ارتباط باشن. 
    امشب اومد PV و این پیام رو داد:

    Aghaye ***** maro Halal Kon....roze akhar gheybet zad Nashod khodafezi konim o halal bodi betalanim

    (البته نمی خواستم پیامش رو باز کنم. نوتیفیکیشن تلگرام بغل لپ تاپم بالا اومد و دیدم که ی نفر اسم من رو نوشت. بازش که کردم دیدم اونه!)
    من هم روی حساب رفاقت و اینکه گذشته ها گذشته با یه استیکر تلویحا گفتم که باشه. که اینجوری جواب داد:

    Vali alaki ghahr karde bodi

    نمی دونم چرا همیشه همه از من طلبکارن !!!
    آره تو خوبی و دوستات ...
    آخرین ویرایش: یکشنبه 18 تیر 1396 09:43 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دقیقا 12 روز پیش یکی از دوستان بلاگر پستی گذاشت که باز منو یاد یه موضوع مسخره انداخت که خیلی وقت بود میخواستم راجع بهش بنویسم.

    قضیه از این قراره که من دو تا ایمیل دارم(ایمیل آکادمیکمم هست که همچین کارایی نداره. اگه کسی خواست ذیل همین پست اعلام کنه به بالاترین پیشنهاد میدم بره :دی). یکی یاهو (که خیلی هم رُنده. اما دیگه خیلی وقته ازش استفاده نمیکنم!) و یکی هم با پسوند gmail و کلا حوصلم نمیشه که برم یه دونه جدید بسازم برای روز مبادا یا نمی دونم چی ...

    یه روز داشتم با یکی از دخترکان فامیل صحبت می کردم و گفتم: دیگه حالم از اینستا بهم میخوره. دوست دارم یه اکانت داشتم باشم فقط فقط مال خودم و فقط اونایی که میخوام رو فالو کنم. ایشون هم گفتن: خب برو بساز. اما من همون عذر ایمیلی و گرفتاری هاش رو آوردم (الان قشنگ متوجه شدین که من حوصله کاغذبازی اداری ندارم!). ایشون هم گفتن: من و دوستم یه پیج فیک داشتیم که قبلا (دوران جاهلیت) پسرا رو باهاش اذیت می کردیم (البته همچنان هم اذیت میکنن!)، میخوای مال تو. آدم آستیگمات از خدا چی میخواد؟! -یه پیج فیک ! .. من هم آیدی پیج و رمزش رو ازش گرفتم و پیج های مورد علاقم رو فالو کردم تا هر از گاهی بهشون سر بزنم اونم به دور از show-offهای یه عده معلومه الحال.

    بعد از چند مدت که به پیج سر زدم بین درخواست هایی که برای following من ثبت شده بود یه شخصیت هایی رو دیدم که به تمام معنا کف کردم! من با این همه هیبت () اینهمه این حضرات رو فالو کرده بودم دریغ از یه دونه فالوبک یا یه جواب کامنتی چیزی، اما این پیج فیک که مزین به عکس یک بانوی مکرمه ی شُل حجاب بود فوری دل حضرات رو برده بود  و تازه ریکوئست هم داده بودن. البته ریکوئست ها تنها مختص ادمین اون پیجی که یه زمانی می مردم براش نبود و خیلی های دیگه هم این کار رو کرده بودن و من همچنان مونده بودم که چی کار کنم؟ (حوصله هم نداشتم اون مظهر فساد -عکس خانومه!- رو پاک کنم شرافتا تا اونجایی که من یادمه نمونه عکس های این خانوم های شُل حجاب از زمان های دور توی کابین ماشین های سنگین و بعضا اتوبوس های مسافربری شرکت ایران پیما در زمان های دور موجود بودن!!! تازه همه هم چشم و ابرو مشکی و ابرو کمون و زلف بر باد داده! )

    خلاصه در وهله اول درخواست ادمین پیج مورد علاقم رو اکسپت کردم و برگشتم سراغ پیج اصلی خودم. مدت ها از فکر و خیال پیج فارغ بودم تا یه هفته قبل از انتخاب که دانشگاه ما رو برده بود اردو و توی راه برگشت یادم افتاد که عه من همچین پیجی هم داشتم. یه سری زدم به پیج که دیدم چند دقیقه پیش همون ادمین محترم پیجی که من مدت ها عاشقش بودم بهم پیام داده: سلام و ... ! و من هم چون آدم کنجکاوی هستم و جواب سلام واجبه یه جواب سلام دادم که دیدم به مرور ایشون نزدیک و نزدیک تر شد. کار به جایی رسید که آبدی تلگرامش رو بهم داد و درد و دل کرد و حرف زد و پیشنهاد داد و بقول معروف "چی پوشیدی؟" پرسید و ... که من دیدم دیگه توی پیام اول خیلی تند داره پیش میره و خیلی سریع مکالمه رو قطع کردم که بعدا بیشتر با هم صحبت کنیم. آخه ادمین بزرگوار که خبر نداشت من داداشام لات هستن و اگه بفهمن همچین خبطی کرده کاردیش میکنن .

    اما اون آقای ادمین لاکشریluxury تنها کسی نبود که به من پیام میداد. چند نفر از همکلاسی ها و هم دانشگاهی ها هم نمی دونم از کجا پیداشون شد و دایرکت تشریف آوردن و حرف هایی رو زدن که نباید میزدن . پیشنهادها، حرف ها، عکس ها و چیزهایی که اصلا برام قابل تصور نبود. از اون کثافت ها بگذریم بهتره! 

    از این ها گذشته یه عده بخصوص دیگه هم بودن که واقعا دیگه داشت خونم رو به جوش می آوردن، دانشجوهای پزشکی! بارها گفته ام و بار دگر می گویم که من یه دانشجوی تجربی ناکام هستم که از بد حادثه به علوم انسانی پناه بردم! :دی اما این وسط دوستان بلاگر و مجازی خوبی داشتم و با سختی های رشتشون هم آشنا شدن. این حق رو بهشون میدم که بعضی وقت ها ناراضی باشن از اون چیزی که در میارن و صد البته از رفتار مردمی که همیشه به چشم دزد و طلبکار بهشون نگاه میکنن. از اینها بگذریم اونا زحمت کشیدن و درس خوندن تا رسیدن به این موقعیتی که توش هستن. اما یه عده داغون الحال نخاله هم گویا هستن که به اسم پزشکی و دانشجوی پزشکی ایین حق رو به خودشون میدن که چون ماراتن کنکور رو پشت سر گذاشتن دیگه می تونن به هر کسی هر پیشنهادی دلشون خواست بدن.

    چند سال پیش که دوستان دبیرستان دور هم جمع شده بودیم و داشتیم از رشته هامون حرف میزدیم، یکی از بچه ها از بچه **خون هایی گفت که یه زمانی فقط تست زدن و خوندن و خوندن که بیان دانشگاه و عشق و حال بکنن ! اوایل باورم نمیشد اما به مرور با کیس های کوچیکی که میدیدم و رفتارهایی که بعضی های دیگه در قبالشون انجام میدادن دیه واقعا شک برم داشته بود. خلاصه یه سیل عظیمی از دایرکت های دانشجوهای پزشکی هم به دایرکت های من وارد شده بود که من فقط شنونده (خواننده)شون بودم. کسایی که با بی شرمی این حق رو به خودشون میدادن که جلوتر و جلوتر برن تا ... جایی که Block بشن. حرف هایی که از همچین افرادی دور از ذهن بنظر میرسه. مثلا یکی شون با پررویی تمام حرفی رو بهم زد  که علی رغم اینکه یه پسرم از هم جنس های خودم ترسیدم و حق رو دادم به خانم ها از این باب که از دست مردنماها عاصی هستن (البته این پست نباید دست آویز  بهانه برای کسانی بشه که بگن مظلومیت های قشر ذکور رو از یاد بردی  )

    چند وقت پیش که مجددا اون دخترک فامیل بهم رو انداخته بود برای یک کاری موقع قطع مکالمه گفتم: راستی دیگه پیجت رو نمی خوام. اون برگشت گفت: کدوم پیج؟ و من بهش گفتم: خونه خراب مگه تو چند تا پیج فیک داری؟  و ایشون هم خیلی قشنگ و مجلسی عرض کردن: خیلی :دی. من هم در ادامه به اون کامنت ها و دایرکت ها و پیشنهادها اشاره کردم. یه جایی هم به شوخی بهش گفتم: همچین بدمم نمیاد دختر باشم بس که پیشنهاد های خوب خوب بهتون میدن. مثلا یکی گفته بود که تو بیا تا من ببینمت، بعدش عنان و افسار پیجم رو میدم دست تو اصلا (منم که هیچ چشم داشتی به مال دنیا ندارم!) یا اینکه شمارت رو بده تا برات شارژ بگیریم و صدها پیشنهاد نقدی و غیر نقدی دیگر. البته اون پیشنهادهای منزجر کننده رو هم یجوری به گوشش رسوندم !!! 


    الغرض دیروز ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم داده و من رو به یه ایمیل جدید رسوندن (تشویق حضار) که با اون خودم رفتم یه پیج جدید ساختم تا اونایی که میخوام رو فالو کنم. فقط این وسط متوجه شدم که زیاد نباید یه چیزی یا یه شخصی رو دوست داشت. چون به مرور هر چی بهش نزدیک تر میشی میبینی که بیشتر ازش میدونی و کم کمک ازش بدت میاد (زمان حافظ و سعدی نیست که به پای زشتی های معشوق بشینیم و بیت پشت بیت شعر بسُراییم  )
    آخرین ویرایش: دوشنبه 19 تیر 1396 11:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 31 1 2 3 4 5 6 7 ...