تبلیغات
گاه نوشته هاى یک دانشجوى زبان
منوی اصلی
گاه نوشته هاى یک دانشجوى زبان
معلوم الحال
  • معلوم الحال یکشنبه 25 تیر 1396 08:41 ب.ظ نظرات ()
    سه سال پیش ناخواسته به مسیر آکادمیک زبان انگلیسی پا گذاشتم. چند ماهی از شروع ترم گذشته بود که اینجا را ساختم. هنوز بوی تازگی و بی تجربگی میدادم. تنها و غریب بودم. بی هیچ دوستی اولین روزهام از پس هم گذشت. سال اول تمام شد و من تازه بیدار شدم! سال دومی که شدم، تازه ناشناخته ها را شناختم. با حقایق تلخ روبرو شدم و داستان قهرها و آشتی‌ها، آتش به خرمن وجودم زد. سال سوم، زندگیم زیر‌ و‌ رو شد. با کسانی آشنا شدم که سلاطین بیراهه‌ها (جاده خاکی) بودند. شاید سبک زندگی شان را نمی پسندیدم اما دروغ هم نمی گفتند. هنوز درکشان نکرده بودم که ناگزیر جدا شدم.
    از امروز چهارمین سال تحصیلم در دانشگاه را آغاز می کنم. نمی دانم که دفتر سرنوشت چه برگ هایی برایم رقم خواهند زد، اما همچنان به آمدن روزهای بهتر امیدوارم. نمی دانم فرداهایم را خواهم دید یا نه، اما برای رسیدن به اهدافم ناگزیر ایستادن و جنگیدنم. 

    اگر روزی از نفس افتادم، شما مرا رها مکنید!

    هیچ ادعایی در باب نویسندگی ندارم. پس اگر اشتباهی سر زد امیدوارم که من رو ببخشید و بهم تذکر بدید.

    کانال تلگرام من: @daneshjoyezaban

    با احترام
    میم. الف.
    ١١ / شهریور / ١٣٩۶
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آبان 1396 11:58 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • تلگرام که نداریم!
    یه بسته ۶.۵ گیگابایتی خریدیم که هیچیش رو استفاده نکردیم. امروز زده حجمش تموم شد! :| دزدی تو روز روشن
    نت که مدام قطعه
    ۴ روزه که همراه اول آنتن دهی نداره توی منطقه ما و خیر سرمون گوشی مون 4جیِ! با شبکه 2جی هم آنتن تلفن بالا نمیاد!!!
    خیلی از بچه ها که پدر مادراشون شماره دفتر مسئولین خوابگاه رو داشتن، از طریق اونا جویای احوال بچه هاشون شدن.
    من بدبخت غریبه که یک و ماه و نیم هست به کسی زنگ نزدم و آخرین مکالمه تلگرامی م شب یلدا بوده. خودتون دیگه درک کنید که بریدم. هنوز نتونستم زنگ بزنم خونه و جویای حال مادربزرگم بشم. 
    سهـــــــــــــــــــــــــــام عدالت ۲۴۶۰۰ی هم که بهمون نرسید :) واقعا چه عدالتی! بعد اینهمه سروصدا با ۲۴ تومن دهن مردم بسته شد.
    استادا هم هااااار شدن. نمیدونم چرا زدن تو کار انتقام :/ بابا درک کنید


    + آباناجان میدونم غر زدم. زیاد خورده نگیر. بذار به حساب غم غربت و دوری.

    به وقت ۶:۴۲ شب ۲۲ دی ۹۶
    اتاق ۱۳۷ (شورا) - خوابگاه برادران
    آخرین ویرایش: جمعه 22 دی 1396 06:44 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال پنجشنبه 21 دی 1396 08:58 ب.ظ نظرات ()
    امروز صبح داشتم ایمیلم رو چک میکردم. دیدم میل سرور کنفرانس های دانشگاه برام یه پیام فوروارد کرده!
    بازش کردم دید که یک خانم محترم مقاله ای برای همایش اخیر دانشگاه ارسال کردن و پرسیدن که آیا من میتونم پوستر رو براتون ایمیل کنم و گواهی پذیرش زود هنگام بهم بدین یا نه؟
    من بدبخت الان موندم که ای بزرگواران چطوری این ایمیل رو برای من فوروارد کردن؟ جواب اون خانوم رو بدم و بگم که داداچ (!) باز بهشون ایمیل بزن و سوالت رو بپرس یا سکوت پیشه کنم و خودم رو بزنم به اون راه ..
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1396 09:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال پنجشنبه 21 دی 1396 11:50 ق.ظ نظرات ()
    از ۲۰ آذر تشریف آورد اتاقمون
    اولش خوش برخورد و بگو بخند
    مثلا حساب کتاب سرش میشد و میگفت رفاقت با ما یه بازی برد برده !!!
     یه سالاد الویه خورده بود. تا دو هفته سرویسمون کرده بود که آقا من یه سالاد الویه خوردم. سه تا خریدم گذاشتم سر جاش. حالا بماند که همون سه تا رو هم خودش خورد!
    یه بار داشتم کاپوچینو میخوردم که سررسید. یه دونه دیگه آوردم و دادم اون بخوره. گفت همون رو نصفش کن! گفتم چرا نصف کنم؟ از زندگیت لذت ببر بابا. 
    دوباره دو هفته سرویسمون کرده بود که بعضیا یه کاپوچینو دادنمون، نگران نباشن مام میخریم مهمونشون میکنیمون ... !!! حالا من هی میخندم و هیچی نمیگم هی تکرار میکنه. بابا به کی بگم مهم نیست برام این چیزاااااااااا؟؟؟؟

    گذشت و گذشت. آقا موندگار شد. برای اینکه همه چی شرعی بشه رفت مجوز اقامت گرفت و پول داد که چون میخوام اینجان ماز بخونم و وضو بگیرم اشکال شرعی نداشته باشه! 
    دیگه واسه غذاها و صبحونه های اتاقم ادعای مالکیت میکرد. دوغ اضافه میومد، میگفت مال منه! ماست اضافه، مال منه! و الخ. (یکی از بچه ها غذای رایگان داشت)
    وضع جوری شده که آقا رزرو نمیکنه و میاد از بقیه میکنه. هم برای خودش و برای عشق جونیش که رزرو نمیکنه! :/ 
    جوری که یه بار من برای اینکه اذیتش کنم شیر طرف رو قایم کردم. تا دو شب بخاطر شیر من رو میکوبوند که این رسمش نیست، اگه شیر میخواید بگید تا یه دونه یک لیتری بگیرم بیارم بالا ...

    مهمون یکی دو سه روزه، یک ماه مونده و نه تنها نمی زاره درس بخونیم که به خودش اجازه میده ساعت سه شب بیاد و لامپ ها رو روشن کنه و همه رو بیدار !!!

    مرد حسابی ۳۶ سالته! از سنت خجالت بکش. 

    یه تخم مرغ و سیب زمینی درست کرده بودن. از ترس اینکه مبادا من بخورم، گذاشته بودن تو کمد :| بابا نترسید من مثل شما نیستم که در خفا و پشت پرده تختم بخورم و خرچ خوروچ صدا کنم !!!
    مهدی اومده میبینه تو کمدش شامشون رو قایم کردن. زنگ زده بهش، میگه: اگه میخوای بخوری سهم من رو بخور اما مالک اصلش آقا ستاره !! در ضمن من راضی نیستم کس دیگه ای بخوره هااااا (منظورش با من بود!) :/
    تلفن رو که قطع کرد گفتم مهدی سیب زمینی ها رو که تو آوردی، تخم مرغش هم که مال من و فرمانده بود حضرات باهاش شکمشون رو سیر کردن! چی میگه که مال من و ستاره، راضی نیستم؟؟؟ فکر کرده من لب به شامشون میزنم؟؟؟ یه ترم من صبحانه رزرو کردم و گذاشتم یخچال. هچ کدومشونم نخوردم. یعنی بهم نرسید!!!
    توی روشون خندیدی پررو شدن! سه بار شیر کاکائو بزرگ خریدم، از کلشون یه نصف لیوان عایدم شد :/ هر بار اومد دیدم بطری خالیه هیچی نگفتم. شیر و خرما و تخم مرغ صبحانه ها رو هم که خوردن هیچی نگفتم. (من اصلا چهارساله که صبحانه نمیخورم. یعنی بدون صبحانه پامیشم میرم دانشگاه و معمولا ظهر همون یه ناهار مختصر رو میخورم. تماااام!) بعد حضرات اینجوری ادعای مالکیت میکنن که: کس دیگه ای بخوره من راضی نیستم

    مرد حسابی! تمام آمال و آرزوهای من رو بهم زدی. یه درس که به زور نمره ۶ یا ۷ بشه و اون یکی هم  اگه دکتر الف. مرحمت بخواد بهم مرحمت کنه نهایتش ۸م رو با دو نمره ارفاق ۱۰ بده!!!! 
    سه تا امتحان دیگه مونده و اصلا آماده نیستم. روش تدریس چهارواحدی، نمایشنامه کلاسیک دو واحدی که فاجعه ست و ترجمه ادبی ۲ ...

    خدایا، بگم غلط کردم خوبه؟! بسه دیگه :(( 

    + قید ارشد رو زدم؛ حیف هفتاد تومن پول که ریختم تو شکم سازمان سنجش! با اینا میترسم لیسانسمم نصفه بمونه و بخاطر واجد افتاده تابستونم توی این خراب شده بمونم. 
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1396 12:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال دوشنبه 18 دی 1396 07:55 ب.ظ نظرات ()
    فکر میکنم دارم تاوان حرفایی که به مجید زدم رو پس میدم. 
    خدایا غلط کردم 

    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 07:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال دوشنبه 18 دی 1396 05:45 ب.ظ نظرات ()
    یه چیزی بگم و تا آبانا نیومده بگه چقد غر میزنی سریع محل رو ترک کنم
    نمی دونم چرا جدیدا همه استادا وحشی شدن؟ :/
    یه استاد داریم معمولا 5 تا سوال میده که توی 110 دقیقه باید 4 تا ایسی کامل بنویسیم. این سری سوپرایزمون کردن و 4 تا سوال دادن و هر 4 تاشون رو باید جواب میدادیم. بدبختی اصلی اینجا بود که موضوعاتی که سوالات ازمون میخواستن سر کلاس بحث نشده بود و ما فرصت تحقیق روشن رو نداشتیم!!!
    دیگه پیر شدم. روند قهقرایی در پیش گرفتم و دارم افول پیدا میکنم. شیطان رجیم میگه بخون مدرکت رو بگیر. سگ تو روح اررشد. تو رو چه به تدریس و آموزش عالی !!! :((
    آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 05:52 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • معلوم الحال یکشنبه 17 دی 1396 06:21 ب.ظ نظرات ()
    قبلا مختصری راجع به مجید گفته بودم. این رفیق سی و خورده ای سالمون یه بدی که داره اینه که هر حرفی رو میشنوه میره همه جا جار میزنه. با توجه به شناختی که من از افراد مختلفی که توی خوابگاه میان پیدا کردم فهمیدم که چه حرفایی رو به کیا بزنم و چه حرفایی رو نزنم. مجیدم بعد از 2 هفته کلیک کردن روی من آخرش قفل زبونم رو شکست و یک سری اطلاعات شخصی دست و پا شکسته بهش دادم. 
    از شب همون روز این آقا شروع به تکرار یک سری کلمات کرد و هی من رو مسخره کرد. اینقدر گفت و گفت تا اینکه من از کوره در رفتم. 
    کلا هم تیکه هاش ******ی گونه بود! فلان چیز برامون نمیاری بخوریم و چه دخترایی و ...

    من چند روز به بیخیالی طی کردم تا اینکه فهمیدم جدیدا با علی اکبر دوست شده. علی اکبر از برادران ارزشی ایه که هم از آخور نون میخوره و هم از طویله
    ! از اون مهندساست که فوق تخصص داره تو رشته ی هیییچ!!! دهن خلقی رو سرویس کرده. آقا حوزه تخصصش فنی و ریاضیه، وارد زیست شناسی میشه، توصیه پزشکی میکنه، پیشنهادات عقیدتی میده و صد تا کار دیگه. مهم ترین و بدترین کارش هم اینه که نه تنها چاخان زیاد میکنه که این حرفا رو به جاهای دیگه هم میبره.

    همه چی گذشت تا اینکه دو شب پیش مجید کلیک کرد روی دوست دختر یکی از بچه های اتاق. بعدش هم بحث سیگاری بودنش رو کشید وسط. حرف هاش با نیش و کنایه بود و بدبختی اینه که مدامم تکرار میشد. هی میگفت میگفت میگفت ... 
    آخرش دعوا شد. یه دعوای بد..
    روز قبلش هم من با مجید دعوا کرده بودم و برای اینکه مجبورش کنم قب نشینی کنه حرفایی رو بهش زده بودم که به گفته بچه ها نمیخواست دیگه پاش رو بزاره توی اتاق. با حرفای اون دوستمون کینه مجید نسبت به من بیشتر شد و فکر میکرد که من اون رو تحریک کردم و هر چی اون طرف میگفت آقا من کاری به معلوم ندارم و طرف حساب من تویی که هی داری جار میزنی فلانی سیگار میکشه و ... مجید زیر بار نمیرفت و میگفت "به سن من که برسید این چیزا براتون مهم نیست. منم چون برام مهم نیست میگم" 

    این بخش "برام مهم نیست" خیلی بچه ها رو اذیت کرد. 

    مهدی رفیق اصلی مجید بود و کسی که پاش رو به اتاق باز کرد. میگفت آقا من بارها بهش گفتم که تو نباید بعضی حرفا رو جلوی بعضیا رو بزنی !!! و اون هی به شوخی میگرفت.
    د وشب پیش مجید با بجه های بسیج میرن دیزی بزنن. مسئول شب میاد توی بوفه و به مهدی میگه مجید کجاست؟ مهدی هم میگه "آها" حالا وقت تلافیه (این چیزا برام مهم نیست). از اونجایی که میدونسته مجید پول همراش نیست و یه پولی رو قرض گرفته که بره یه دیزی بخوره برگرده جوری مسئول شب رو تحریک میکنه که اون درجا بهش زنگ میزنه میگه کجایی و مجیدم میگه تو شهرم. مسئول شب میگه شنیدم رفتی دیزی بخوری. هر چی میخوای بخوری برای منم یه دست بگیر بیار 
    مهدی این حرکت خبیثانه رو زده بود و اومده بود توی اتاق تعریف میکرد 
    که مجید بعد یک ساعت سر رسید و گفت مهدی بیا برو پایین وایسا تا من برم برای مسئول شب یه چیزی بگییرم بیام. گفتیم: چرا همون جا که بودی چیزی نگرفتی؟
    بنده خدا هیچی نداشت بگه. (اومده بود توی دخل پول برداشته بود که باز بره تو شهر یه چیزی بگیره بیاد)

    بچه ها همچنان میخندیدن و من اولین باری بود که دلم برای مجید سوخت. بنده خدا اون شب توی اون سه چار دقیقه ای که توی اتاق بود لکنت زبون گرفته بود و حرفی نداشت بزنه. 
    رفت و تا برگشت ساعت نزدیکای 10 بود. 3 4 ساعت علاف شده بود اونم بخاطر حرفی که اصلا براش مهم نبود ...


    پ. ن.: من همیشه از کسایی که سخت به ایمانشون چسبیدن ترسیدم. کسایی که فکر کردن از بقیه بالاترن و میتونن بقیه رو قضاوت کنن. توی خوابگاه و توی این چهارسال تنها امسال بود که دو نفر من رو کافر دونستند. مجید و علی اکبر مذکور!
    مرز در عقل و جنون باریک است / کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
    آخرین ویرایش: یکشنبه 17 دی 1396 06:46 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 44 1 2 3 4 5 6 7 ...